۲۷ آذر ۱۳۹۶ 18 December 2017
۰
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۱۲
Share/Save/Bookmark
 
​یک قرن عاشقی یک مرد؛
حنجره عاشورایی شاعر امام رضا(ع)
غلامرضا بنی اسدی
 
برخی شعر ها فراتر از عناصر شعری، جوهره ای ماندگار در حرف به حرف خود دارند که اگر هزار بار هم خوانده شوند باز در مرتبه یک هزار و یکم، حرف تازه و شور تازه و شکوهی تازه دارند مثل همین شعر که به دارزای عمر برخی از ما ، در شب عاشورا خوانده شده است و دریا دریا اشک از مردم گرفته است
 
برخی شعر ها، از فراتراز اینکه واژه ای باشند که از جان شاعر برمی خیزد و به جهان خبر می کند، مفاهیم و کلماتی جهان آشوبند که می گردند و از میان شاعران، ناب ترین حنجره و از میان قلم ها، پخته ترین "خامه" را برمی گزینند تا پیام حق را به اهل حق و جستجوگران حقیقت برساند چنین است که برخی شعر ها فراتر از عناصر شعری، جوهره ای ماندگار در حرف به حرف خود دارند که اگر هزار بار هم خوانده شوند باز در مرتبه یک هزار و یکم، حرف تازه و شور تازه و شکوهی تازه دارند مثل همین شعر که به دارزای عمر برخی از ما ، در شب عاشورا خوانده شده است و دریا دریا اشک از مردم گرفته است. من حتم داردم اگر به رغم بخل آسمان، زمین هنوز بارور می شود به برکت این چشمه های آبشار شده است که خود را با عاشورا تعریف کرده اند و درشب عاشورا فراوان خوانده و بر سر و سینه زده اند که ؛
امشب شهادت نامۀ عشاق امضا می‌شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود....
خوانده ایم و خویش را در کربلای تکلیف یافته ایم. خوانده ایم و در حماسه دفاع مقدس در شب های عملیات آن حس عاشورایی را تازه کرده ایم. خوانده ایم و به درک جاودان از شهادتی رسیده ایم که ما را به مانایی می رساند. خوانده ایم و انرژی متراکم یک تاریخ را در بازوان خویش رها کرده ایم به گاه یورش بر دشمن. خوانده ایم و به هر خوانش، لبیک گفته ایم به هل من ناصر سید الشهدا. خوانده ایم و از جبهه راهی گشوده ایم به کربلای سال 61 هجری که؛
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می‌شود....
خوانده ایم و از فراز گودال قتلگاه، این بلند ترین نقطه هستی، خود را به مدینه رسانده ایم و پریشان خاطری حضرت مادر را دیده ایم که در سوگ پدر و فرداهای تلخی که پیش روی امت است می گرید. فرداهایی که یک روزش، می شود عاشورا و ماجراهایی که با به نیزه شدن سر حسین(ع) به اوجی چنان می رسد که بر همه روز ها می تابد و آنان را به دنبال خویش می کشاند  و همه ما را مقیم همیشه کربلا می کند تا گواهان حقیقت سرخ باشیم که ؛
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی      
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود....
الامان هم باید خواند که وقتی قرآن بر لبان حجت خدا به خون کشیده می شود، قرآن خواندن های آن جماعت "قرآن کش" جز نعره های بی روح نیست و می توان گفت در آن دشت پر بلا، در آن زمان و مردمان بی حیا، قرآن، بسته شد حتی اگر هزار بار آن دست ها آن را صفحه به صفحه خوانده باشند. من مطمئنم، قرآن، به فغان آمد آن روز سرخ در عزای حجت بالغه الهی. این را شعر در شعور آدمی، حک می کند و به تماشای جلوه ای می برد که برای حقانیت حسین(ع) سند معتبر و برای بطلان یزید هم مدرکی جهان پسند و همیشه افشاگر است که؛
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است      
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود....
باری، سخن و نگاه که  به این جا که می رسد دیگر حبیب چایچیان نیست که  شعر می خواند، بلکه این شعر است که حبیب را شروه می کند. این شعر است که الهام غیبی را در مجرای خویش جاری می کند تا به گوش همه برسد. این احسان حضرت ارباب است به " حسان" که احساس عرشیان را بسراید و مردمان را مقیم کربلا کند؛
امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان      
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود...
 
شعر به پایان می رسد در کلام حسان اما کیست که نداند کربلا پایانی ندارد و عاشورا در رگ همه زمان ها جاری است؟ کیست که نداند همه ایمان آدمی به محک این تک بیت کشیده می شود که باید تکلیف خود را در برابر امام خویش به انجام رساند؛ در برابر تنها ماندن حضرت وتر موتورا؛
امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را      
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود....
بله، گاه شاعر شعر را می سراید و گاه، شعر گویی از پیش در عالم بوده و تکامل یافته و منتظر شاعری مانده است که توان حمل و بیان امانت عشق را داشته باشد. این جاست که دلسوخته ها و جان ساخته هایی چون حبیب الله چایچیان خود را می رسانند تا اذان گوی آن واژه های ماندگار باشند چنانکه او خود را از کربلا به مشهد می رساند تا زائران را فوج به فوج به حرم بکشاند و حرف دل شان را نیز چنان بگوید که در خوانش کریمخانی، جاودانگی یابد که ؛
آمدم‌ای شاه پناهم بده           
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده...
آری، قصه همین است، باید از کربلا به مشهد آمد و از مشهد به عاشورا و کربلا رفت و این دو را "حسان" با همه احسان و زیبایی ، چراغ راه ما کرده است و کیست که این چراغ را ببیند و عاشقانه پا به راه نگذارد؟...
 
60/56
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۲۱۷۹۶
 


ارسال
 
انتشار یافته:
در صف انتشار:
۰
تکراری،غیرقابل انتشار:
۰