۳ مهر ۱۳۹۶ 25 September 2017
۰
يکشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۰۸:۳۳
Share/Save/Bookmark
 
هنرهای تجسمی چه ارتباطی با فلسفه دارند؟!
پلی میان انتزاع و واقعیت!
علیرضا انصاری
 
هنرمند فطرتا یا از روی تجربه، میداند که مثلا خطوط صاف با زوایای شکسته، بیان از جدّیّت و خشونت دارد و خطوط مُنحنی و مدوّر بیان از همراهی، نرمی و انعطاف. اما توقّف در همین حدّ، چراییِ این دو بیان را روشن نمیکند. باید به لایه ای ژرفتر رفت تا به این چرایی دست یافت؛ که بحث در آن لایه از جنس کار فلسفه است. جالب آنکه با ورود به لایه ی ژرفتر، عجایب جدیدی از روابط صور و اشکال کشف و تحلیل میشود که خود نتایج جدیدی را در آثار هنری به دنبال دارد.
 
اختصاصی خبرگزاری رضوی/ در شاخه های علمی مربوط به هنر، یکی هم مبانی هنرهای تجسمی است. و چنانکه از اسمش پیداست، از بنیاد تجسّم و صورت در اثر هنری صحبت میکند. مبانی هنرهای تجسمی، منطق تاثیر صورت ها بر روان آدمی و نقش آنها در آثار هنری تجسمی است.
 شاید خیلی از نقاشها، گرافیستها، عکاسها، کارگردان ها و تدوین گران سینما خیلی حوصله ی مباحث نظری این علم را نداشته باشند، و صرفا خودشان به صورت قریحی یا تجربی، چیزهای زیادی آموخته باشند یا با استفاده از کتابهای نتیجه گراتر، از نتایج این مباحث بهره هایی برده باشند؛ اما در عوض این علم احتمالا به ذوق گروه دیگری از اهل فضل خوش خواهد آمد. گروه دیگری که از قضا خیلی هاشان اصلا آشنایی اولیّه ای هم با این علم ندارند و شاید هم بعضی هاشان این علم را حتی در کلاس کار خودشان هم ندانند. اما چه میشود کرد؟! مبانی هنرهای تجسمی، راسته ی کار تفکرات فیلسوفانه است.
یادم می آید اولین بار که یکی از دوستان هنرمندم این علم را به من معرفی کرد، گفت: «با اینکه خودم این مبحث را در دانشگاه درس داده ام، اما خیلی دوست دارم یک دور همه آنها را با خود تو بحث کنم.» آن روز تعجب کردم که چرا!! اما بعدها که قدری با این علم سر و کلّه زدم، دریافتم که علاقه آن عزیز نسبت به مباحثه این مباحث با من از چه رو بوده است.
 نکته، در پیوند این مباحث با شیوه و حال و هوای فلسفه است. اینجاست که فیلسوف ممکن است چیزی به فکرش خطور کند که هنرمند حوصله فکر کردنش را نداشته باشد. هنرمند فطرتا یا از روی تجربه، میداند که مثلا خطوط صاف با زوایای شکسته، بیان از جدّیّت و خشونت دارد و خطوط مُنحنی و مدوّر بیان از همراهی، نرمی و انعطاف. اما توقّف در همین حدّ، چراییِ این دو بیان را روشن نمیکند. باید به لایه ای ژرفتر رفت تا به این چرایی دست یافت؛ که بحث در آن لایه از جنس کار فلسفه است. جالب آنکه با ورود به لایه ی ژرفتر، عجایب جدیدی از روابط صور و اشکال کشف و تحلیل می‌شود که خود نتایج جدیدی را در آثار هنری به دنبال دارد.
اما مؤالفت و مؤانست مبانی هنرهای تجسمی با فلسفه، به همینجا ختم نمی‌شود. وگرنه در هر علم یا هر موضوعی وقتی به ژرفا برسی، کار به نحوی فلسفی شده است. پس مبانی هنرهای تجسمی را در قرابت با فلسفه، چه مزیّتی بر سایر مبانی علوم است؟!
اما این شاخه علمی به اقتضای ذات «صورت» و تداعی های خاص آن، در خود چیزی دارد که نه تنها به فلسفه نزدیکش می‌کند، بلکه می‌تواند به دفاع از  فلسفه در برابر تهمت «انتزاعی بودن» برخیزد.
فلسفه را انتزاعی میدانند چون بحث از معانی و مفاهیمی همچون وحدت، کثرت، وجوب، امکان، امتناع، قدم، حدوث، بالفعل، بالقوه، وجود، ماهیت و ... میکند. مفاهیمی که اصطلاحا معقولات ثانی‌اند و به قول آقایان، عروضشان(جایگاه تحقق محکیّ شان) ذهنی است. اما در تحلیل اَشکال و صور و تاثیرشان بر مخاطب، مفاهیمی وجود دارند که شاید قدری اذهان را نسبت به انتزاعی بودن و در نتیجه بی‌خاصیّت بودن معقولات ثانی نرم‌تر کند.
بالا و پایین و وسط، راست و چپ، انحناء و استقامت، صاف و شکسته، تیره و روشن، گرما و سرما، تراکم و تجافی، باز و بسته، نسبیّت و قطعیّت، و غیره و غیره همگی معانی و مفاهیمی اند که در تحلیل اشکال و صور به کار می‌روند. و هر چند که در فلسفه ارسطویی به خیلی از آنها، کیفیّات مُبصَر می‌گویند اما واقعیّت آن است که در انتزاعی بودن، چندان دست کمی از وحدت و کثرت و فعلیّت و قوه و ... ندارند. این ها نیز با تامّل دقیق، معقول ثانی اند با این تفاوت که با حضور مستقیم خود در اشکال و صور، آنها را دارای اثر می‌کنند. پس هم خود معنایند و هم اشکال و صور را معنابخشی میکنند. خط بدون وصف صافی یا انحراف، بدون شکستگی یا انعطاف اصلا خط نیست و رنگ بدون گرمی و سردی، بدون ماتی و درخشندگی اصلا رنگ نیست.
بماند که برخی مفاهیم فلسفه، بعینه در این علم نیز آمده و اثرشان کاملا مشهود و عینی است: قطعیّت و نسبیّت، واحد و کثیر، محقَّق و مقدّر و ...
 این سنخ از مفاهیم اگر در فلسفه اتهام انتزاعی و بی اثر بودن را بر گُرده خود حمل می‌کنند، حالا در مبانی هنرهای تجسمی کاملا اثر خود را نشان می‌دهند. و چیزی که اثر و خاصیّت دارد بی شک وجود و واقعیّت دارد. حالا چه ذهنی بدانندش چه عینی، چه انتزاعی بنامندش چه اکتشافی.
وجوب و امکان، قدم و حدوث، وحدت و کثرت و دیگر مفاهیم فلسفی هم در حقیقت خاصیّت و ویژگی اشیاء اند که به خاطر کلان بودن، خیلی از افق امور عینی فاصله گرفته اند. اما واقعیّت اعم از عینیّت، و تحقق اعم از تعیّن است.
خواندن مبانی هنرهای تجسمی خواص دیگری هم دارد. مثلا موجب قوت تحلیل، خصوصا تحلیل های ساخت گرایانه می‌شود که در علوم مختلفی از جمله شاخه های مدیریّت و انواع مهندسی های نرم به کار می آید.
 و در آخر شاید مبانی هنرهای تجسمی منظری باشد تا روزی فلسفه محض از بی ثمری و اتّهام بی خاصیّتی به درآید.
 
61/56
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۱۷۴۸۲
 


ارسال
 
انتشار یافته:
در صف انتشار:
۰
تکراری،غیرقابل انتشار:
۰