۱ آذر ۱۳۹۶ 22 November 2017
۰
چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۱۵
Share/Save/Bookmark
 
دکتر علیرضا واسعی در گفتگو با خبرگزاری رضوی:
نقطه کانونی حرکت امام حسین(ع) مبارزه با خودکامه و فرهنگ خودکامگی بود
دیدگاهی نو در بررسی علل حرکت امام حسین(ع)
 
امام می خواهد بگوید این روشی که یزید دارد اعمال می کند. روش غلطی است. و جامعه را به اینجا می رساند که یک نفر بتواند هر کاری که می خواهد انجام دهد. و این یعنی خودکامگی. یعنی خودکامه ای بر سر کار آمده و جامعه هم این را پذیرا می شود و آرام آرام فرهنگ خودکامگی در جامعه رواج پیدا می کند.
 
حسن دیانی؛ سرویس فرهنگ و جامعه/ دکتر سید علیرضا واسعی فارغ التحصیل دکترای تاریخ و تمدن ملل اسلامی، عضو هیئت علمی و رئیس پژوهشکده اسلام تمدنی است. ایشان کتاب ها و مقالات علمی متعددی در حوزه تاریخ اسلام و به خصوص واقعه عاشورا دارند. اما آن چه که خبرگزاری رضوی را به گفت و گو با ایشان مشتاق نمود ایده و نظریه تازه ای بود که در بررسی علت قیام امام حسین(ع) ارائه کرده و از زاویه و نگاهی متفاوت به این واقعه نگریسته است.  
 
در ابتدا و پیش از آنکه به تبیین نظریه خودتان بپردازید لطفاً مختصری در مورد دیدگاه های موجود در مورد حرکت امام حسین(ع)توضیحاتی بفرمایید تامقدمه بحث بوده و تفاوت دیدگاه شما با سایر دیدگاه ها را بهتر بتوان درک نمود.
با توجه به اهمیت حرکت امام حسین(ع) در تاریخ اسلام، متخصصان رشته‌های مختلفی حرکت امام و انگیزه و اهداف ایشان را مورد مداقه قرار داده و از منظرهای مختلف فقهی، اخلاقی،کلامی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی به آن پرداخته اند. بنابراین نظریات مختلفی پیرامون حرکت امام ارائه شده است که شاید دسته بندی آنها چندان آسان نباشد اما در میان اینها چهار نظریه از اهمیت بیشتری برخوردار هستند. یا به عبارتی دیگر بیشتر مورد توجه قرار گرفته­ اند.
یکی از این نظریه ها که امروزه هم کم و بیش مطرح است نظریه ای است که معتقد است حرکت امام حسین(ع) برای ایجاد حکومت بود. این دیدگاه هر چند سابقه زیادی دارد اما بیش از همه مرحوم آیت‌الله صالحی نجف‌آبادی به آن پرداخته و  مورد بررسی قرار داده است. البته نظریه ایشان مبتنی بر یک پیش فرض کلامی در میان شیعه است که آیا امام بر اساس علم و آگاهی پیشینی و تفصیلی وارد عمل می شود یا اینکه نه، به رغم داشتن علم غیبی، در کنشگری و رفتار خود از آن استفاده نکرده و بر اساس برآوردها و محاسبه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، و اطلاعات اخذ شده از سطح جامعه عمل می ­کند. البته برخی از علمای بزرگ شیعه هم هستند که علم غیبی امام را اساسا در مورد این مقولات ندانسته و آن را فقط در خصوص احکام شرعی می دانند و در امور دیگر امام را به مانند سایر آدمیان به شمار می آورند که البته از درک، آگاهی و خردمندی و فرزانگی بیشتری نسبت به سایر مردمان برخوردار هستند.
مرحوم صالحی نجف آبادی با این پیش فرض به قیام عاشورا نگاه کرده و می‌گوید اساساً امام علیه دستگاه ستم یزید قیام کرد برای آنکه حکومت تشکیل دهد. زمینه ها را هم برای این امر فراهم می دید. از یک سو یزید انسان جاافتاده و محبوبی نبود. از سویی دیگر اوضاع نابسامان سیاسی افراد را خسته کرده بود. خصوصاً در شهر مدینه بزرگان مدینه دلخوشی از دستگاه خلافت اموی و به خصوص یزید نداشتند. از همه مهم تر عراق به مرکزیت کوفه از حدود ۲۰ سال پیش به خلافت معاویه معترض بوده و دنبال ایجاد حکومت مطلوب خود بودند. حتی زمانی که امام حسن مجتبی(ع) با معاویه صلح می ­کند مردم کوفه برآشفته و به سراغ امام حسین(ع) می روند و امام نمی‌پذیرد و می‌گوید این عهدی بود که بسته شد و من آن را نمی شکنم.

با شهادت امام حسن(ع) مردم کوفه دوباره بر خواسته خود پافشاری می کنند و امام حسین(ع) باز هم جواب قبلی را می دهد. اما زمانی که معاویه از دنیا رفت طبیعتاً در چنین شرایطی دیگر آن موانع اخلاقی و تعهدات سیاسی از بین می‌رود و کوفیان جدی تر وارد صحنه می شوند و برای تاسیس حکومت اعلام آمادگی می کنند. امام شرایط را برآورد کرد و دید که می شود حکومت تشکیل داد. لذا قیام خود را آغاز می کند. لذا به مکه و از آنجا به سمت کوفه می ­رود. اما در بین مسیر متوجه عهدشکنی کوفیان شده و نوع نگاه امام هم تغییر می ­کند. اما شرایط دیگر از کنترل و برنامه‌ریزی امام خارج شده و امام به ناچار تابع تصمیمات حاکمیت مجبور به برنامه ریزی می­ شود که منجر به شهادت ایشان می گردد. بنابراین صالحی نجف آبادی می گوید هدف امام تاسیس حکومت بود اما شرایط با برآوردهای امام و آنگونه که ایشان پیش‌بینی کرده بود محقق نشد و نهایتاً به شکست ظاهری امام و شهادت ایشان انجامید. هرچند این شکست ظاهری یک پیروزی بزرگ برای امام حسین(ع) و اصحاب ایشان به شمار می آمد.

این دیدگاه توسط آیت الله صافی گلپایگانی مورد نقد جدی قرار گرفت. البته این نقد بیش از آن که نقدی علمی باشد، نقدی عقیدتی و مبتنی بر باور اجتماعی بود. ایشان کتابی می‌نویسد تحت عنوان «شهید آگاه» که نقطه مقابل کتاب «شهید جاوید» مرحوم صالحی نجف آبادی است. آیت الله صافی گلپایگانی معتقد بود همان پیش فرضی که ما در خصوص امام داریم در همه رفتارها و کنشگری های امام دخالت دارد. لذا امام با علم و آگاهی به آنچه که پیش خواهد آمد حرکت خود را انجام داد و می دانست که به شهادت می‌رسد. روایات مختلفی هم چه از قول پیامبر(ص)، حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) و چه از زبان خود امام حسین(ع) در متون آمده است که این موضوع را تأیید می کند. این دسته از روایات موجب شد تا ساخت نظریه به این جا کشانده شود که امام اساساً برای شهادت رفت. ولی شهادتی آگاهانه و مختارانه که بر هر زیستنی برتری دارد. این تئوری و تز -که البته سابقه ای بیش از اینها دارد- توسط آقای صافی گلپایگانی برجسته شد و مرحوم شریعتی هم خیلی به آن دامن زد. ایشان کسی بود که با تئوری شهادت به تحلیل واقعه کربلا نشست و وجه حماسی این قضیه را به خوبی به جامعه آن روز القا کرد. واقعیت هم این است که با همین نوع تبیین و تحلیل از واقعه عاشورا، مرحوم شریعتی نقش بزرگی در جریان انقلاب و در تشجیع و تشویق جوانان به حضور در عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی ایفا نمود. بنابراین شهادت آگاهانه دومین تئوری بود.
 
در این دیدگاه آیا امام با هدف شهادت حرکت خود را انجام داد یا نه امام هدف دیگری داشت ولی می دانست که به نتیجه نرسیده و به شهادت می رسد؟
البته در مقدمات این دیدگاه خیلی ها مشارکت دارند و این دیدگاه نتیجه گیری است. یکی از مقدمات این دیدگاه این است که امام وظیفه­ ای بر عهده دارد و آن هم بیان احکام شرعی، تفسیر قرآن و مهمتر از همه سیاست العباد است. یعنی تربیت، ساماندهی و مدیریت کردن جامعه انسانی. اما کیفیت و رهبری و سیاست بندگان تفسیرهای مختلفی بر می دارد. بی‌گمان وظیفه امام این است که در جامعه نقش‌آفرین باشد. هیچ‌کس نمی‌گوید که امام یک حرکت کوری انجام داد. به هر حال امام یک انسان فرهیخته، فرزانه، نخبه و آگاه به زمان خود است. یعنی حتی اگر امام را امام ندانسته و معتقد به امامت ایشان نباشیم در اینکه ایشان فردی متفاوت و آگاه و جزو برترین های جامعه از نظر فهم اجتماعی و احساس مسئولیت بود کسی تردید نمی‌کند. آقای صافی گلپایگانی هم با همین نگاه وظیفه امام را این می داند که در جهت ترویج و تبلیغ دیانت اسلامی و امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت وارد صحنه شود. بحث اینجاست که آیا برای اینکار شرایط سنجی شده بود یا نه؟ آقای صالحی می گوید امام می خواست به تأسیس حکومت دست بزند و نمی دانست که منجر به شهادت می شود. هرچند مانند همه انقلابیون می دانست حرکتی که انجام می دهد حرکت خطیری است و هر نتیجه ای ممکن است. اما آقای صافی می گوید امام می دانست که به آنجا نمی رسد ولی برای اینکه مأموریت الهی را انجام دهد باید وارد صحنه شود و می دانست که وارد صحنه شدن مساوی با شهادت است و می دانست که کوفیان نقض عهد خواهند کرد. اینجا ممکن است گفته شود اگر می دانست چرا حرکت کرد و آیا این انداختن خویشتن در مهلکه و هلاکت نیست که از نظر دینی هم اشکال دارد؟ آقای صافی می گوید: نه امام مسئولانه عمل کرد. می
آن چیزی که نقطه محوری و کانونی قضیه بوده و بقیه چیزها در ذیل آن معنا پیدا می‌کند چیست؟ آیا واقعاً حرکت امام وجه اجتماعی داشت؟ که بحث بیعت است. یا وجه فرهنگی داشت؟ که بحث امر به معروف است. یا وجه کلامی داشت؟ که بحث تبیین دیانت اسلامی و تقویت جایگاه امامت شیعه است. یا علت دیگری وجود دارد؟
دانست که به نتیجه ظاهری نمی رسد اما این شهادت اثر خود را می گذارد. لذا مأمور بود که به شهادت برسد تا مردم از جهنم سیاسی حاکم نجات پیدا کنند.
این دیدگاه هم در گذشته و هم امروزه خصوصاً در میان عوام مردم و سنتی های نقل اندیش – که به کلام نقلی روی دارند نه به عقل اندیشی- طرفدارانی دارد. اینها با همین روش در مورد ائمه(ع) و پیامبر(ص) پیش می روند و زندگی آنها را مانند یک پروژه می دانند که تمامی مراحل آن روشن و از قبل مشخص است و آنها می دانند چه مسیری را طی خواهند کرد و در نهایت چه خواهد شد.
دیدگاه سومی هم در اینجا پیدا شد که مرحوم شهید مطهری بیشتر علمدار آن نظریه است. شهید مطهری ضمن توجه به آن نظریات قبلی معتقد است که سه چهار عامل در حرکت امام نقش آفرین بود. یکی از این عامل ها بحث اصرار یزید بر مقوله بیعت است که امام را در تنگنا قرار داد و امام هم نمی خواست بیعت کند. مقوله دوم دعوت کوفیان بود. ولی از همه اینها مهم تر وظیفه امامتی امام بود که آن هم امر به معروف و نهی از منکر برای اصلاح جامعه است. از این رو شهید مطهری محور کانونی نظریه خودش را مقوله اصلاح امت نبوی قرار می‌دهد. لذا امام برای تحقق این موضوع حرکت کرده و حاضر نیست تن به ستم و جور بدهد و در نهایت هم به شهادت می رسد. بر اساس دیدگاه شهید مطهری حتی اگر اصرار و اجبار به بیعت هم نبود و یا کوفیان از امام دعوت نمی کردند، باز هم امام برای امر به معروف و نهی از منکر و در مسیر اصلاح جامعه حرکت می کرد و طبیعتاً باز هم به دستگاه حاکمیت و رفتار سیاسی آن اعتراض می کرد. حالا نهایتاً ممکن بود به سمت کوفه نرود اما اعتراض بر اساس وظیفه امامتی امام وجود داشت. اگر بخواهیم تشبیه کنیم مانند پیامبر اعظم(ص) که ایشان وقتی مبعوث می شود نه کسی از ایشان دعوت می‌کند و نه کسی ایشان را تحت اجبار قرار می دهد. بلکه بنابر وظیفه الهی خود در ارشاد و هدایت آدمیان و برای این که جامعه انسانی به یک سطحی از شکوفایی برسد وارد عمل می‌شود.
امروزه خیلی از تحلیلگران با این نگاه حرکت امام را تحلیل می‌کنند. البته دسته­ ای از افراد هستند که می گویند همه اینها بوده است. اما غافل از اینکه هیچ کس این قضیه را انکار نمی کند؛ اما بحث اینجاست که آن چیزی که نقطه محوری و کانونی قضیه بوده و بقیه چیزها در ذیل آن معنا پیدا می‌کند چیست؟ آیا واقعاً حرکت امام وجه اجتماعی داشت؟ که بحث بیعت است. یا وجه فرهنگی داشت؟ که بحث امر به معروف است. یا وجه کلامی داشت؟ که بحث تبیین دیانت اسلامی و تقویت جایگاه امامت شیعه است.
 
این دیدگاه سوم حرکت امام را قیام تعبیر می ­کند؟
نهضت تعبیر می‌کند.
 
منظورم این است که این دیدگاه می گوید امام به چه دلیل به سمت کوفه حرکت کرد؟ می خواست حکومت تشکیل دهد یا قصد دیگری داشت؟
امام از مدینه خارج شد و خروج امام امری اختیاری بود به سمت مکه و مسجد الحرام که حریم خداوندی و هر کسی آنجا قرار بگیرد از امنیت برخوردار است. امام برای آنکه ناهمسویی خودش را با آنچه پدید آمده نشان بدهد به مکه که امن است می رود تا آنجا بتواند به ابلاغ پیام الهی و اصلاح جامعه بپردازد. بنابراین آنچه برای امام محرک است بحث اصلاح امت و عدم همراهی با دستگاه خلافت است. لذا تعبیر مرحوم مطهری «نهضت» است. ما برابر نهاد جدی در ادبیات سیاسی برای مفهوم نهضت نداریم. اینکه آیا شورش است، قیام است، یا کودتا است؟  هیچکدام از اینها با این مفهوم برابر نیست. نهضت به معنای لغوی یعنی برخاستن و ناهمسویی خود را با وضع موجود نشان دادن و معترض شدن. بنابراین لزوما شورش نیست و قطعاً انقلاب هم نیست. چرا که انقلاب تعریفی دارد. قیام هم به معنای امروزین نیست. شهید مطهری خیلی هوشمندانه تعبیر می کند. لذا شما ممکن است نهضت فرهنگی، نهضت سیاسی، نهضت اجتماعی و یا نهضت اقتصادی داشته باشید. بنابراین در ذاتش لزوماً سیاسی گری نهفته نیست. گرچه بعد از انقلاب اسلامی ایران و در ادبیات غیر متخصصانه اهل تریبون، خیلی از این مفاهیم جابجا شده و خیلی از اصطلاحات در غیر مواضع خودشان استفاده شدند. امروز برخی انقلاب را همان نهضت می دانند که اینگونه نیست.
اما دیدگاه چهارمی هم وجود دارد که البته این هم بی سابقه نیست اخیراً نویسنده ای به نام آقای دکتر نساجی مقاله­ ای نوشته است به نام «کربلا به ناچار». در این مقاله می گوید تمام بحث‌هایی که انجام می شود ذوقی و ناشی از تعلق خاطر، و مطالبه ذهنی خودمان است. چرا که وقتی ما از چیزی مطالبه ای داریم می­رویم و آن چیز را در او می بینیم که بر خاسته از قالب های ذهنی و پیش پنداشته های ماست که بر چیزی القا می کنیم. او در این مقاله می گوید اگر ما به جریان کربلا بدون پیش پنداشت نگاه کنیم می‌بینیم که اصلاً آن چیزی که پدید آمد خواسته امام حسین(ع) نبود. تنها چیزی که برای امام خواسته بود عدم بیعت بود. این موضوع موجب شد امام مجبور به ترک مدینه شود و بهترین جا مکه بود و امام جای دیگری نداشت. از آنجا هم ناچار به خروج شد تا بتواند امنیت خود را حفظ کند. اعلام حمایت مردم کوفه امام را به یک طراحی جدید کشاند که در آنجا امنیت و حامیانی دارد و به ناچار همین گونه پیش رفت تا به شهادت رسید. البته تاکید می کند که این به ناچار بودن به معنای امر کور نیست بلکه چاره های زیادی برای مردم در تاریخ ایجاد کرده است. این دیدگاه هم طرفدارانی دارد که اتفاقاً دکتر سروش هم همین نگاه را دنبال می کند.
من با در نظر داشت همه این دیدگاه ها احساس کردم که باز یک خلأ وجود دارد. یعنی چیزی که موجب شده است امام حرکت خودش را آغاز کند امری ورای این چیزها است و لذا حرکت امام در بین همه ائمه یک استثناء تلقی شده است. چرا که زمانه و وضعیت امام یک استثنا است. برخی می گویند پیامبر فرموده بودند که اگر دیدید بنی امیه بر منبر من نشسته اند شکم شان را بدرید. مردم دیدند و ان کار را نکردند و به این بدبختی دچار شدند. در جواب می توان گفت پس چرا امام حسن(ع) صلح کرد؟ اگر دستور پیامبر(ص) برای مسلمانان یک فرمان ارزشی و دینی است قطعاً امام حسن(ع) اولا به اجرای این فرمان پیامبر(ص) بود. یا چرا خود امام حسین(ع) این کار را نکرد و گذاشت تا زمان بگذرد و بعد این کار را انجام دهد. نمی شود گفت که در آن زمان نمی شد. خوب اینجا هم که نشد. چرا که اگر این دو برادر در زمان معاویه دست به همچنین اقدامی می زدند جلوی این سیل از سر چشمه گرفته می شد. یا حتی چرا بعد از این در دوره امام سجاد(ع) که هنوز بنی امیه حکومت می کند این اتفاق نیافتاد. در زمان ائمه بعدی هم آنها با حکومت‌هایی مواجه بودند که صلاحیت و شایستگی لازم را نداشتند. چرا آنها حرکت امام حسین(ع) را تکرار نمی کنند؟
در اینجا بود که من به فکر و تامل فرو رفتم. هم جامعه زمان امام حسین(ع) را تحلیل کردم که در مقاله ای تحت عنوان «بررسی جامعه شناسی عصر امام حسین(ع)» آن را آورده ام و هم بحث چرایی تمایز و تفاوت این حرکت را در مقاله دیگری تحت عنوان «عوامل ماندگاری قیام امام حسین(ع)» نشان دادم. همچنین سعی کردم از مجموعه گفته های امام حسین(ع)، متخذ از منابع دست اول استفاده کنم و این برای من خیلی مهم بود چرا که واقعیت این است که منابع دست اول را ما تا قرن چهارم و پنجم داریم و بعد از آن نوشته ها و آثاری پدید می آیند – که امروزه هم به عنوان منابع مورد مراجعه قرار می‌گیرند- که از حیث اتقان سندی و اعتبار چندان قابل دفاع نیستند. و معلوم نیست که بعد از 5 قرن این دست از سخنان از کجا درآمده و ریشه در چه آثار و کتابهایی دارند. بنابراین من بیشتر به آن منابع اولیه مراجعه کرده و آنها را مورد تأمل قرار دادم و به این نتیجه رسیدم که گرچه شاید برای امام بعداً دغدغه حکومت پیدا شده بود و قطعاً وظیفه اصلاح گری هم داشت و یک جاهایی هم به ناچار مجبور به اقدامی شده بود، اما نقطه کانونی حرکت امام چیز دیگری بود. من اسم این نظریه را گذاشته­ ام مبارزه یا مواجهه با خودکامه و خودکامگی. یعنی با فرد خودکامه و با فرهنگ خودکامگی. یعنی دغدغه آنروز این بود که می خواست امری که می رفت تبدیل به قاعده بشود را بشکند. چرا که اساس دیانت اسلامی با آن پیوند می خورد.
برای بیان این موضوع لازم است دو مقدمه را به عنوان پیش فرض خودم بیان کنم. اولین پیش فرض این است
من با در نظر داشتن همه این دیدگاه ها احساس کردم که باز یک خلأ وجود دارد. یعنی چیزی که موجب شده است امام حرکت خودش را آغاز کند امری ورای این چیزهاست و لذا حرکت امام در بین همه ائمه یک استثناء تلقی شده است. چرا که زمانه و وضعیت امام یک استثنا است.
که امام حسین(ع) به مانند همه آدمیان دیگر، تمام تصمیم گیری ها و حرکت ایشان مبتنی بر امر اختیاری نبوده است. این خیلی روشن است. به عنوان مثال شما تصمیم می گیرید که از خانه به محل کار بروید. این امر اختیاری است اینکه چگونه بروید هم امری اختیاری است. اما همه گام هایی که برمی دارید اختیاری نیست. ممکن است مسیر بسته باشد و ناچار به تغییر مسیر شوید. یا ممکن است به دلیلی وسیله نقلیه خود را تغییر دهید و حتی ممکن است به آنجایی که می خواستید نرسید. لذا ما وقتی صحبت از نقطه کانونی حرکت امام حسین(ع) می کنیم بدین معنا نیست که باید همه سخنان و همه اقدامات میانی امام حسین(ع) هم بر آن منطبق باشد. از اینجا مقدمه دوم من شروع می شود. امام حسین(ع) مانند سایر آدمیان بر اساس محاسبات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی جغرافیایی و اقتصادی پیش می رود. این که می گویم اقتصادی ما در تاریخ داریم که امام در جایی مقابل کاروانی را که از یمن برای دستگاه خلافت می رفت گرفته و اموال او را می­ گیرد. که حالا کاری به صحت آن و صحت عمل نداریم. ولی نشان می دهد که که وجه اقتصادی هم در حرکت امام حسین(ع) وجود داشته و تصمیماتی را ایجاب می کند. پس علم امام و آگاهی امام مبتنی بر محاسبه جامعه از جنبه های مختلف و توانایی‌های خود امام است. امام از همان ابتدا وقتی در قبال بیعت با یزید می ایستد یک امری را دنبال می کند که بسیار مهم است.
ببینید خداوند بشر را مختار آفرید. اعمال این اختیار و اراده با فرض وجود آزادی در جامعه و آگاهی محقق می شود. یعنی اگر کسی از ما بپرسد که واقعاً اسلام برای چه آمده است؟ یا تفاوت بین اسلام و مسیحیت در چیست؟ البته خیلی چیزها می توان بیان کرد اما من وقتی عصاره اندیشه اسلامی را در مقابل خود قرار می دهم می ببینم که در یک جمله، اساس تفکر اسلامی انسان کردن انسان است. یعنی اگر انسان انسان نباشد، نه عبادت، نه توحید، نه معاد و نه نبوت معنایی نخواهد داشت. انسان شدن انسان به آگاهی مبتنی بر محاسبات عقلانی، که تمایز بخش انسان از تمامی موجودات و حیوانات دیگر است؛ و اراده گری و آزادی، که تمایز بخش انسان از موجودات برین مانند فرشتگان است مربوط می شود. بنابراین اگر انسان انسان بشود، در عرصه عقاید جز موحد، در عرصه اخلاق جز پاک و والا، در عرصه اجتماع جز خدوم، و در عرصه شریعت جز عابد نخواهد بود. یعنی یک عابد و کرنشگر در برابر یک امر عظیم قدسی. نه آدمیان. که اتفاقاً در برابر آدمیان عین ذلت و تخلف از انسانیت است.
حال اگر این پیام قرآنی و اسلامی را به توافق رسیدیم برای این که این موجود به کمال برسد باید در سرنوشت خود نقش داشته باشد و خودش بتواند برای خود طراحی زندگی کند. چرا که اگر دیگری بخواهد برای او طراحی زندگی بکند این به معنای مسلوب الاختیار شدن و دوری از حقیقت انسانی است. لذا خداوند در یکی از آیات می فرماید «ما اگر می خواستیم مردم را مومن بیافرینیم کاری نداشت». اما در چنین شرایطی دیگر انسان ارزش و برتری ای نسبت به سایر موجودات نمی یافت. بنابراین انسان است که خودش خودش را می سازد. حال اگر در یک جامعه اعمال حاکمیت، مدیریت و رهبری و تدبیر امور اجتماعی از آدمیان گرفته شود آن وقت چه خواهد شد؟ و این به عقیده بنده همان نقطه کانونی است.
بله پیامبر از طرف خدا بود و به باور شیعه ائمه هم از طرف خدا هستند و قطعاً آنها بالاترین، بهترین و دلسوزترین آدمیان هستند و در مورد آن بحثی نیست. اما حالا اگر به هر دلیلی آن مشیت و خواست الهی محقق نشد و امام بر کرسی ننشست و مردم خود وارد شدند، حال آنجا چه باید کرد؟ یعنی یک پله پایین تر می آییم. در سنت اسلامی یک روشی شکل گرفت که آن روش نامعقول نبوده و امروزی ها هم بر آن پافشاری می‌کنند که این روش بحث بیعت است. یعنی بیعت نخبگان یا توده مردم. حال ممکن است این بیعت یک جاهایی همراه با اختیار تام نباشد ولی من شکل کلی قضیه را می خواهم بگویم. بیعت دو مقوله را با خودش داشت. یکی بحث آگاهی بود که بدانند با چه کسی بیعت می کنند و دوم اینکه خودشان بیایند و با اراده بیعت کنند. این چیزی بود که در تفکر اسلامی پذیرفته شده بود. لذا وقتی کسی خلیفه می شد سعی می کرد مردم را به بیعت بکشاند. هر چند جاهایی ممکن بود اعمال زور کند. که آن اعمال زور هم مطرود است و در مشروعیت خلافت خدشه وارد می کند. خلفای اولیه با همین روش به حکومت می رسند تا می رسد به امام علی(ع) و امام حسن(ع) که با بیعت عامه مردم به خلافت می رسند. معاویه به گونه ­ای مشروعیتش را از امام حسن طلب و با تفویض امر خلافت از امام خلیفه می شود. مقبولیت خود را هم با بیعت، از مردم به دست می آورد. اما یزید کسی است که برای اولین بار به گونه ای بر سر کار می آید که هیچ پشتوانه شرعی ندارد. چون نه با آگاهی مردم همراه است نه با خواست مردم و اینجا است که می خواهد از امام بیعت بگیرد. بیعتی کور و اجباری. امام هم می‌فرماید که این بیعت ارزش ندارد. لذا به والی مدینه ولید بن عتبه می گوید مگر نمی‌خواهی من بیعت بکنم و مگر بیعت اینگونه نیست که باید مردم بدانند. پس این باید در ملا عام صورت پذیرد. ولید هم می گوید که این حرف درستی است و نمی گوید که امام می خواهد از بیعت فرار کند. گرچه مروان که آدمی سیاسی کاری است می گوید این فرد می خواهد فرار کند. ولی ولید می گوید که این حرف حرف درستی است. امام می خواهد بگوید این روشی که یزید دارد اعمال می کند. روش غلطی است و جامعه را به اینجا می رساند که یک نفر بتواند هر کاری که می خواهد انجام دهد. این یعنی خودکامگی. یعنی خودکامه ای بر سر کار آمده و جامعه هم این را پذیرا می شود و آرام آرام فرهنگ خودکامگی در جامعه رواج پیدا می کند.
لذا اگر کسی با چنین جریانی مواجه شد باید اعتراض کند. و امام هم می فرماید:«مثلی لایبایع مثله» یعنی مثل منی با مثل تویی بیعت نمی کند. چون اگر کسی یزید را بشناسد می داند که او شأنیتی ندارد. و بیعت هم باید امری اختیاری باشد. امام در جای دیگری می فرماید:« حق را ببینید که پایمال شده است» این یعنی چه؟ آیا نماز خوانده نمی شود؟ نه؛ ما داریم که یزید تا حدودی خود را پایبند به این حرف ها نشان می داد. آنچه مهم بود این بود که حقوق اجتماعی و سیاسی دارد زیر پا گذاشته می شود. یا امام جایی دیگر می فرماید:«اگر کسی دید سلطانی مستبد حاکم بود ولی اقدامی نکرد این حق اوست که تحت ستم باشد» و موارد دیگری از این قبیل.
من از مجموعه سخنان امام به این نتیجه رسیدم که امام واقعاً برای امر مهمتری اعتراض کرد که آن حق هم، حق آدمیان است بر سرنوشت خود در حوزه خلافت و حاکمیت. لذا می گوید نه برای اشتهار، نه برای ناسازگاری و نه برای ظلم خروج نکردم. بلکه برای آن بود که به سیره جدم و پدرم عمل کنم و امر به معروف و نهی از منکر کنم.
مصداق امر به معروف هم بسیار مهم است. من با سخنان دیگر امام به اینجا رسیدم که این مفهوم به معنای امر به معروف و نهی از منکر در عرصه عمومی و مسائل جاری اسلامی نیست که این چیزی است که هر کسی انجام می دهد. بلکه امام ریشه و بالاترین و اصلی ترین سطح را که مواجهه با دستگاه حاکمیت است را هدف گرفته است.
امروزه هم این اصل و حکم شرعی در میان ما ذکر شده و بدین معناست که حاکم را در کانالی در افکنی که هم محدود عمل کند و هم حقوق مردم را رعایت کند. نه خون مردم بیهوده بر زمین بریزد، نه مال مردم را به نا حق تصاحب کند و نه بیت المال را در جیب خود بریزد. اینها چیزهایی است که در ادبیات امام حسین(ع) وجود دارد.
 
دیدگاه سایر افراد و نخبگان در آن زمان چگونه بود؟ آنها هم با این شیوه بر سر کار آمدن یزید مخالف بودند؟ 
نه اصلاً. ببینید توده مردم مثل همین زمان در جهل و تاریکی به سر می‌بردند. امروزه ما در جامعه ای زندگی می کنیم که رسانه های متعددی وجود داشته و خبررسانی می کنند. ولی به جرات می توان گفت که درصد آگاهی آگاهان جامعه از فضای سیاسی جامعه بسیار بسیار اندک است. شاید همان سخن امام حسین(ع) جالب باشد که در همه جای دنیا مردم بندگان دنیا هستند. بنابراین مردم به دنبال اینگونه مسائل نیستند. رهبری امام هم اینجا خودش را نشان می دهد. ایشان چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند. چنانگه
من از مجموعه سخنان امام به این نتیجه رسیدم که امام واقعاً برای امر مهمتری اعتراض کرد که آن حق هم، حق آدمیان است بر سرنوشت خود در حوزه خلافت و حاکمیت.
پیامبر(ص) و امام علی(ع) هم اینگونه بودند. مگر غیر از این است که می آمدند و به آنها اعتراض می کردند که این کارها را نکن و بگذار فلان بشود بعد. اما امام حاضر نبود معامله بکند. لذا توده مردم این چنین بودند. بزرگان جامعه هم در سطح دیگری منافع دیگری را جستجو می کردند. کوفیان چرا امام را رها کردند؟ برای آنکه آنها به قصد دیگری وارد صحنه شده بودند. آنها دنبال این بودند که خودشان به قدرت رسیده و مرکز خلافت شوند. مانند جناح بندی های امروز. آیا امروزه جناح ها به دنبال نجات ایران و منافع ملی هستند یا به دنبال منافع جناحی خود. بماند که امروزه با یک فاجعه بزرگ‌تری مواجه هستیم که حتی به دنبال منافع فردی هستند نه منافع جناحی. باز منافع جناحی بهتر بود.
بنابراین توده مردم اصلاً دنبال این چیزها نبودند چرا که نمی فهمیدند. عده ای بودند که می دانستند یزید شایسته نیست و لذا عدم مشروعیت یزید را فهم می کردند. اما اینکه عدم مشروعیت به چه جهت بود این مهم است که امام به آن پرداخت و می خواست اساس این شیوه را زیر سوال ببرد. هرچند باز این شیوه تداوم پیدا می کند. اما امام با این بیان ها و این سختی کشیدن ها و در نهایت جان را فدا کردن به مردم فهماند و عده ای هشیار شدند و اینکه عده ای به نام توابین می آیند قیام کرده و خودشان را می کشند به این دلیل است که احساس می کنند خیلی کوتاهی کردند. هرچند این هوشیاری چندان برای جامعه سودآور نبود ولی برای شکستن حباب مشروعیت و خلافت یزید مؤثر بود و یزید چند سال دیگری که دوام می­ آورد با زور شمشیر و جباریت است یعنی همان چیزی که امام از آن می ترسید.
 
به نظر می رسد که حکومت در صدر اسلام در مرکز حاکمیت تعیین می شد. یعنی اصحاب پیامبر در مدینه جمع شده و جانشین را انتخاب می کنند. بعد ابوبکر، عمر، عثمان و حضرت علی(ع) هم در آنجا به خلافت انتخاب می شوند. حضرت علی(ع) به کوفه رفته و دوباره همین مردم کوفه هستند که جمع شده امام حسن(ع) را انتخاب می کنند. اگر این موضوع درست است آیا با یزید در شام بیعت صورت نگرفته بود. اگر صورت گرفته بود باید گفت که دوباره همان روند ادامه پیدا کرده بود و تخلفی در این موضوع روی نداده بود. 
خلفای قبلی از یک شأنیت و شایستگی دینی و اخلاقی برخوردار بودند حتی معاویه. لذا مشروعیت خواهی آنها تا حدی قابل توجیه می‌شود.  ببینید همانطور که گفتم خلافت ائمه که مشروعیت الهی داشتند به هر دلیلی محقق نشد. پس باید طریق دیگری را برای خلافت جستجو کنیم. تجربه تاریخی اعراب نظام قبیلگی و تبعیت از شیخ قبیله بود که با آمدن اسلام این نظام شیخوخیت از بین رفت و نمی شد به دوران جاهلیت بازگشت کرد. لذا لازم بود طرح جدیدی درانداخته شود. آن هم این بود که بزرگان و نخبگان جامعه و یا مردم دیندار خودشان بیایند انتخاب کنند. برای این موضوع پشتوانه دینی هم ایجاد شده بود که از قول پیامبر(ص) نقل شده بود که: امت من  بر یک امر خطایی اجتماع نمی کنند. بنابراین اگر نخبگان و بزرگان جامعه کسی را برگزینند خداوند آنها را به حقیقت رهنمون خواهد شد. در آن زمان این اتفاق افتاد تا رسید به معاویه. معاویه مشروعیتش را با تفویض و قرارداد مشروع امام حسن(ع) به دست آورد. لذا کاملاً وجه شرعی برای آن وجود داشت. البته همان موقع هم این پرسش برای برخی پیش آمده و اعتراض‌هایی کرده بودند که آیا این حق فردی امام بود که حکومت را واگذار کند یا حقی جمعی و الهی است. که البته امام هم دلایلی ذکر می کند که به آن فعلاً کاری نداریم. بنابراین خلافت معاویه هم دارای مشروعیت گردید. اما در مورد یزید هیچ کدام از این موارد وجود ندارد. یزید با مسئله ولایت عهدی که برای اولین بار در فرهنگ سیاسی اسلامی پایه‌گذاری می شود، خلیفه می شود. معاویه هم می دانست که با مشکل مواجه خواهد شد لذا به سختی و با تطمیع عده ای را با یزید همراه می کند. علاوه بر این در این دوره دیگر اصحاب پیغمبر اکثراً فوت کرده و به تابعین رسیده بود. تابعین موجه و مورد رجوع مردم هم در این دوره زیاد نبودند. لذا معاویه هم خوب می داند اگر ۴ نفر تأیید نکنند مشروعیت خلافت یزید زیر سوال می رود. به همین جهت به یزید وصیت می کند که این چهار نفر را با خود همراه کن و اگر نشد با آنها کاری نداشته باش. خصوصاً امام حسین(ع). بنابراین اینکه می‌گوید امضای این ۴ نفر لازم است برای این است که یا باید مقبولیت عامه باشد که وجود ندارد و یا باید به تایید اختیاری نخبگان والای جامعه باشد. لذا وقتی این‌ها امضا نکنند آن مشروعیت کاملاً زیر سوال است. که امام می خواست با این مسیر که منجر به ستمگری، سلب اختیار و تضییع حقوق آدمیان می‌شود مخالفت کند.
 
بر اساس آنچه که شما فرمودید ما چهار دیدگاه داشتیم که دیدگاه اول هدف حرکت امام را تشکیل حکومت و وسیله آن را قیام تعبیر می کند. دیدگاه دوم هدف را اصلاح و وسیله را شهادت می داند...
 
هدف دیدگاه دوم را می توان انجام مأموریت امامتی دانست. حال این که این مأموریت چیست؟ ما نمی دانیم. لذا عده ای می گویند ما نمی توانیم هدف امام را درک کنیم. غزالی که یک سنی است می گوید یزید خلیفه بود و کاری را انجام داده که درست است. امام حسین(ع) هم آدم بزرگی است و ما نمی توانیم به عمق دغدغه امام پی ببریم. هر دو هم کار درستی کردند چرا که هر دو مجتهد بودند. ممکن است کار درستی کرده باشند و ممکن است به خطا رفته باشند. ما شایسته داوری در مورد آنها نیستیم و آن را به خدا می سپاریم.
 
پس دیدگاه دوم هدف را انجام مأموریت و وسیله را شهادت، دیدگاه سوم هدف را اصلاح و وسیله را نهضت، و دیدگاه چهارم هدف را عدم بیعت و وسیله را هم هر آنچه به ناچار پیش بیاید می داند. حالا بر اساس دیدگاه شما هدف امام مبارزه با خود کامگی است. در اینجا وسیله چیست؟
آگاهی بخشی
 
یعنی اینکه امام از مدینه به مکه و از آنجا به سمت کوفه می رود شما نه قیام و نه نهضت نمی دانید؟
نه اصلاً.
 
حتی تعبیر نهضت را هم به کار نمی برید؟
تعبیر نهضت چون مبهم است من از آن استفاده نمی کنم. لذا از تعبیر حرکت استفاده می کنم که آن هم از کلمه «خرجت» گرفته شده است. یعنی خارج شدن. برخی این کلمه را به معنای خروج گرفته اند که اصطلاحی سیاسی است و به معنای قیام باشد. در حالی که خروج یک اصطلاح منفی و به معنای علیه حاکم مشروع عمل کردن است. یعنی خوارج در ذهنیت مردم، پاکان و والایان شناخته نمی شوند. بلکه منتقدان و متجریان شناخته می شوند. لذا امام هیچگاه نمی گوید من خروج کردم. چرا که این خود تلویحاً تأیید مشروعیت حاکم است. بلکه امام می گوید من خارج شدم. یعنی من از این شهر و وضعیت دارم خارج می شوم برای اینکه اصلاح کنم. لذا من می گویم حرکت امام یا خارج شدن امام از این فضا و بستر فرهنگی برای آگاه کردن مردم در رسیدن به مبارزه با خودکامگی است.
 
پس بنابر دیدگاه شما امام در حرکت به سمت کوفه تنها به دنبال جای امن است یا اینکه قصد دیگری از جمله تشکیل حکومت هم داشت ؟
بالاخره آنجا بستر خیلی فراهم است برای آگاهی و انجام مأموریتی که امام به دنبال آن بود. طبیعتاً پیامد این آگاه شدن چیست؟ بر کنار کردن یزید و نفی دستگاه حاکمیت و در نهایت هم برقراری حکومت جدید. لذا این جزء پیامدهاست نه اهداف. یعنی ممکن بود که امام در مراحل بعدی احساس کند که اگر کوفیان با او همراهی کنند بهتر می تواند اهداف خود را دنبال کرده و مبارزه با خودکامگی را تحقق عملی بخشد. به همین دلیل در مقدمه گفتم امام در مسیر حرکت تابع اقتضائات عمل می کرد. امام در رفتن به مکه آگاهانه و انتخابی عمل کرد. اما چون در مکه در مقام ترور امام برآمده بودند لذا ناچار شد از آنجا خارج شود. حال باید کجا برود؟ وقتی مرحوم امام خمینی(ره) خواست از عراق خارج شود دید به ایران نمی تواند بیاید لذا مجبور شد به فرانسه سفر کند. اما غرض و هدف امام این نبود که در مسیر رهبری خودش مدتی را در فرانسه باشد. واین جزء اهداف ایشان نبود. بلکه جزء الزامات است که لزوماً در اختیار آدمی نیست. 
 
 
 
71/56
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۲۰۶۳۴
 


ارسال
 
انتشار یافته:
در صف انتشار:
۰
تکراری،غیرقابل انتشار:
۰